k1-Mohseni
20-08-2005, 09:30 PM
نوشته ی:ساناز سید اصفهانی
مثل هميشه شنل بلند يشمي اش را پوشيده بود. با همان چكمه هاي تنگ پاشنه بلند هميشگي... ولي خودش مثل هميشه نبود. شال مشكي اش را نامنظم به سر كرده بود و بوي هميشگي عطرش پيدا نبود.
در حياط را بست.صداي راه رفتنش مثل هميشه بود..اما اين بار به بوته هاي بنفشه نگاه نكرد و يكراست به سمت ساختمان..به سمت در چوبي رفت و قفل را باز كرد و رفت تو.
با خشم چكمه ها را كند و انداخت جلوي در. پاشنه چكمه اش كه گلي بود به ديوار خورد و بعد روي زمين فرود آمد. يكراست رفت به طرف اتاق خوابشان.از ميزهاي گرد توي هال نفرت داشت.نگاهشان هم نمي كرد.از كاغذ ديواري هاي خانه هم نفرتش گرفته بود. از همان كاغذ ديواري سفيدي كه مثل خال . برگهاي سبز. رويش پخش شده بود.
رفت و روي تخت خواب دو نفره چوبي شان كه سقف داشت و 4ستون..و جنس سقفش حرير سفيد بود دراز كشيد. با همان شنل يشمي اش به آسمان حريري محدود روبه رويش چشم دوخت و به اتفاقاتي كه امروز دوباره پيش آورده بود فكر كرد..... با مهندس كاظمي دعوا كرده بود فقط به خاطر اينكه مهندس كاظمي جزو اكيپ (يزدان) بود..و يزدان هم دوست شوهرش. فقط به خاطر اين مسئله امروز در ساختمان تازه ساز 9 طبقه شركت چوب صدايش را انداخته بود روي سرش و داد و بيداد كرده بود. و ته دل از اكوي صدايش در ساختمان خالي لذت برده بود...و فكر كرد از كوچكترين چيزي چه آشي درست كرده بود..فقط به خاطر اينكه مهندس كاظمي گفته بود:" به نظر تو اين جا بايد از پارتيشن استفاده بشه_ژيلا _جان؟
___ژيلا جان!!!!!؟؟"....بله؟.. با مني؟ ديگه به من نميگي ژيلا جان ها....فهميدي؟ فهميدي يا نه؟
لبش رو گزيد. مهندس كاظمي 4 سال بود.. که ژيلا را ميشناخت و با او همكار بود و ""ژيلا جان""صدايش ميكرد. اما چرا امروز به خاطر اين مسئله اين الم شنگه را به پا كرده بود..ژيلا خودش هم نمي دانست؟ فقط ميدانست كه از او چندشش ميشد.. شايد كمتر از يك ماه بود كه از او چندشش ميشد و اين موضوع را همه مهندس ها مي دانستند.
ژيلا آهي كشيد ابروي چپش را بالا انداخت و از تخت پايين آمد و رفت به حمام در چاه را گذاشت و آب داغ را باز كرد..و آب سرد را..بعد به اتاق خوابشان رفت..و شنل بلندش را كه يشمي بود را با بي حوصلگي در آورد و روي تخت انداخت و شالش را هم. مثل قبل ها نبود كه حوصله داشته باشد -----------را در ضبط بگذارد و صدايش را بلند كند و شامپوي مخصوص بدن را در وان پر آب بريزد و توي وان دراز بكشد. عادت هميشگي اش به هم خورده بود و خودش فكر كرد كه چقدر وحشي شده.
يك طرف ديوار حمام آينه بود..يعني سليقه خودش بود كه يك ديوار حمام آينه باشد... تا وان پر بشود..فرصت داشت دوباره بدن و سر و صورت خودش را تنهايي برانداز كند. كش سرش را باز كرد و موهاي فرش دورش ريخت كه تا كمرش بود .بليزش را در آورد و شلوارش را كه مشكي بود و بعد شورتش را كه سياه بود....سينه بند نبسته بود و سينه هاي درشت و گردش آويزان بود. كمتر از يك ماه بود كه سينه بند نميبست...به خودش نگاه كرد .گردنش و كتفهايش.. سينه هاي برجسته اش كه :فرزان:هم ميدانست همه مردها و زنهاي فاميل ميدانند كه چقدر زيباست وكمرش كه مثل هميشه در همان اندازه سابق بود-باريك-..و باسن گردش و رانهاي تراشيده اش همه خوب بود هيچ نقصي نداشت.ژيلا فكر كرد اشتباه مي كند حتما جايي در بدنش ايرادي دارد و خودش متوجه نيست.بيشتر نگاه كرد.. نيمرخ شد.نه همان ژيلاي تراشيده و خوش هيكل هميشگي بود با اين تفاوت كه اين بار قوز كرده بود و صورتش بدون آرايش بود..زير چشمهايش گود رفته بودند و بالاي لبش پرز در آورده بود و زير ابروهايش هم.
به وان نگاه كرد كه داشت پر ميشد و بعد حوله را پوشيد طوري كه انگار بخواهد لختي اش را پنهان بكند و رفت به آشپزخانه و از يخچال سيگار برداشت و فندك زد..مثل هميشه دود را از بيني بيرون داد . با سيگار به حمام رفت.حوله را آويزان كرد و آهسته پا در آب گرم وان كرد و سيگار را بالا گرفت و بعد در آب دراز كشيد. خوابيد. فقط گردن و دستها تا به آرنج بيرون بودند. پك عميقي زد و محو تماشاي چرخش تو در توي دود شد. فكر كرد هر وقت سيگار ميكشد قبلش اتفاق بدي افتاده..مثل 3-4- هفته پيش (كمتر از 1 ماه پيش) وقتي از سر كار بر ميگشت به فكر چيزي نبود جز مرتب كردن خانه و تهيه يك شام خوشمزه كه فرزان دوست داشت و پوشيدن لباس سكسي كه فرزان خريده بود و منتظرش بودن. وارد خانه كه شد بوي سيگار مي آمد انگار كسي در خانه بوده و دم آمدن ژيلا رفته است. روي ميز گرد چوبي وسط هال جا سيگاري را ديد كه سيگاري در آن خاموش بود..منتها سيگاري كه ماتيكي بود.
ادامه دارد... .
مثل هميشه شنل بلند يشمي اش را پوشيده بود. با همان چكمه هاي تنگ پاشنه بلند هميشگي... ولي خودش مثل هميشه نبود. شال مشكي اش را نامنظم به سر كرده بود و بوي هميشگي عطرش پيدا نبود.
در حياط را بست.صداي راه رفتنش مثل هميشه بود..اما اين بار به بوته هاي بنفشه نگاه نكرد و يكراست به سمت ساختمان..به سمت در چوبي رفت و قفل را باز كرد و رفت تو.
با خشم چكمه ها را كند و انداخت جلوي در. پاشنه چكمه اش كه گلي بود به ديوار خورد و بعد روي زمين فرود آمد. يكراست رفت به طرف اتاق خوابشان.از ميزهاي گرد توي هال نفرت داشت.نگاهشان هم نمي كرد.از كاغذ ديواري هاي خانه هم نفرتش گرفته بود. از همان كاغذ ديواري سفيدي كه مثل خال . برگهاي سبز. رويش پخش شده بود.
رفت و روي تخت خواب دو نفره چوبي شان كه سقف داشت و 4ستون..و جنس سقفش حرير سفيد بود دراز كشيد. با همان شنل يشمي اش به آسمان حريري محدود روبه رويش چشم دوخت و به اتفاقاتي كه امروز دوباره پيش آورده بود فكر كرد..... با مهندس كاظمي دعوا كرده بود فقط به خاطر اينكه مهندس كاظمي جزو اكيپ (يزدان) بود..و يزدان هم دوست شوهرش. فقط به خاطر اين مسئله امروز در ساختمان تازه ساز 9 طبقه شركت چوب صدايش را انداخته بود روي سرش و داد و بيداد كرده بود. و ته دل از اكوي صدايش در ساختمان خالي لذت برده بود...و فكر كرد از كوچكترين چيزي چه آشي درست كرده بود..فقط به خاطر اينكه مهندس كاظمي گفته بود:" به نظر تو اين جا بايد از پارتيشن استفاده بشه_ژيلا _جان؟
___ژيلا جان!!!!!؟؟"....بله؟.. با مني؟ ديگه به من نميگي ژيلا جان ها....فهميدي؟ فهميدي يا نه؟
لبش رو گزيد. مهندس كاظمي 4 سال بود.. که ژيلا را ميشناخت و با او همكار بود و ""ژيلا جان""صدايش ميكرد. اما چرا امروز به خاطر اين مسئله اين الم شنگه را به پا كرده بود..ژيلا خودش هم نمي دانست؟ فقط ميدانست كه از او چندشش ميشد.. شايد كمتر از يك ماه بود كه از او چندشش ميشد و اين موضوع را همه مهندس ها مي دانستند.
ژيلا آهي كشيد ابروي چپش را بالا انداخت و از تخت پايين آمد و رفت به حمام در چاه را گذاشت و آب داغ را باز كرد..و آب سرد را..بعد به اتاق خوابشان رفت..و شنل بلندش را كه يشمي بود را با بي حوصلگي در آورد و روي تخت انداخت و شالش را هم. مثل قبل ها نبود كه حوصله داشته باشد -----------را در ضبط بگذارد و صدايش را بلند كند و شامپوي مخصوص بدن را در وان پر آب بريزد و توي وان دراز بكشد. عادت هميشگي اش به هم خورده بود و خودش فكر كرد كه چقدر وحشي شده.
يك طرف ديوار حمام آينه بود..يعني سليقه خودش بود كه يك ديوار حمام آينه باشد... تا وان پر بشود..فرصت داشت دوباره بدن و سر و صورت خودش را تنهايي برانداز كند. كش سرش را باز كرد و موهاي فرش دورش ريخت كه تا كمرش بود .بليزش را در آورد و شلوارش را كه مشكي بود و بعد شورتش را كه سياه بود....سينه بند نبسته بود و سينه هاي درشت و گردش آويزان بود. كمتر از يك ماه بود كه سينه بند نميبست...به خودش نگاه كرد .گردنش و كتفهايش.. سينه هاي برجسته اش كه :فرزان:هم ميدانست همه مردها و زنهاي فاميل ميدانند كه چقدر زيباست وكمرش كه مثل هميشه در همان اندازه سابق بود-باريك-..و باسن گردش و رانهاي تراشيده اش همه خوب بود هيچ نقصي نداشت.ژيلا فكر كرد اشتباه مي كند حتما جايي در بدنش ايرادي دارد و خودش متوجه نيست.بيشتر نگاه كرد.. نيمرخ شد.نه همان ژيلاي تراشيده و خوش هيكل هميشگي بود با اين تفاوت كه اين بار قوز كرده بود و صورتش بدون آرايش بود..زير چشمهايش گود رفته بودند و بالاي لبش پرز در آورده بود و زير ابروهايش هم.
به وان نگاه كرد كه داشت پر ميشد و بعد حوله را پوشيد طوري كه انگار بخواهد لختي اش را پنهان بكند و رفت به آشپزخانه و از يخچال سيگار برداشت و فندك زد..مثل هميشه دود را از بيني بيرون داد . با سيگار به حمام رفت.حوله را آويزان كرد و آهسته پا در آب گرم وان كرد و سيگار را بالا گرفت و بعد در آب دراز كشيد. خوابيد. فقط گردن و دستها تا به آرنج بيرون بودند. پك عميقي زد و محو تماشاي چرخش تو در توي دود شد. فكر كرد هر وقت سيگار ميكشد قبلش اتفاق بدي افتاده..مثل 3-4- هفته پيش (كمتر از 1 ماه پيش) وقتي از سر كار بر ميگشت به فكر چيزي نبود جز مرتب كردن خانه و تهيه يك شام خوشمزه كه فرزان دوست داشت و پوشيدن لباس سكسي كه فرزان خريده بود و منتظرش بودن. وارد خانه كه شد بوي سيگار مي آمد انگار كسي در خانه بوده و دم آمدن ژيلا رفته است. روي ميز گرد چوبي وسط هال جا سيگاري را ديد كه سيگاري در آن خاموش بود..منتها سيگاري كه ماتيكي بود.
ادامه دارد... .