كاربر گرامي،اطلاعات نشان مي‌دهد كه شما عضو انجمن نيستيد. براي دسترسي كامل به امكانات انجمن لطفا ثبت نام كنيد
انجمن رايانت

بازگشت   انجمن رايانت > موضوعات عمومی > ادبيات

ادبيات نظم و نثر و انواع و اقسام متون ادبی را در اين انجمن بيابيد و درباره آنها نظر بدهيد ...

ثبت نام سريع
نام کاربري: کلمه عبور: تکرار کلمه عبور:
آدرس ايميل: :تکرار آدرس ايميل
تاريخ تولد بر اساس تاريخ ميلادي:     با قوانين و اساسنامه انجمن موافقم  

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 06-08-2006   #1
gerash
مدیر انجمن شاعران و نویسندگان
 
gerash آواتار ها
 

پیش فرض حالا

یکی از تکنیک‌های نویسندگی، نوشتن از نوشتن است، ثبت لحظه آفرینش در این تاپیک می‌توانید از همین حال بنویسید. به گذشته و آینده فکر نکنید. همین حالای حالا
__________________
محمد خواجه‌پور
http://gerash.wordpress.com
gerash در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 06-08-2006   #2
gerash
مدیر انجمن شاعران و نویسندگان
 
gerash آواتار ها
 

پیش فرض حالا

هوا هنوز دم گرفته است. خیلی دم گرفته، آدم تنگی نفس می‌گیرد. کتاب‌ها جلویم تلنبار شده‌اند. کسی روی تخت روبه‌رویم نیست. حروف کی‌بردم سخت شده‌اند. بین آن‌ها را گرد و خاک گرفته است.
امشب به من گفته است ... ، همین سه‌نقطه‌ها بد است خودش معنی‌اش را می‌داند. هوا گرم است. شرجی، دریا دور است و من اینجا هستم. یکی توی ویندوز مدیا پلیر است. دارد می‌خواند She نمی‌دونم چی چی . بابا دمت گرم. بذار چرت‌مان را بزنیم.
شرجی‌ام، دریا از من دور است.
__________________
محمد خواجه‌پور
http://gerash.wordpress.com
gerash در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 06-08-2006   #3
naghe30a_n6
عضو ويژه
 
naghe30a_n6 آواتار ها
 

پیش فرض

تیک تاک ساعت را بشنو داره میگذره ولی هنوز تو بچه ای.
__________________
نسيبه نادرپور
http://nosynina65.blogfa.com/
naghe30a_n6 در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 06-08-2006   #4
lord
عضو سابق تيم مديريتي
 
lord آواتار ها
 

پیش فرض

جز صداي پنكه هيچ صدايي نمياد!!نور مانيتور تنها چراغيه كه الان روشنه و من با نور كم اون دارم تايپ ميكنم!!يه لحظه صبر كن عينكم رو بزارم ديگه بنويسم!!خُب ادامه ي حالا!!!!
كارت دعوت عروسي فردا شب رو كه ميبينم همچين حالم گرفته ميشه آخه زيادي آشناست مجبورم برم كمك كنم!
الان آب خوردم ولي بازم تشنمه!نه اصلآ هم تشنم نيست آخه حوصله ندارم آب بيارم واسه خودم.
امشب انجمن بي حال بود ولي تاپيك حالا رو كه ديدم حال كردم حسابي!پس شما هم حالاي حالا با تاپيك حالا حال كنيد
__________________
م.ج.شازده
lord در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 06-08-2006   #5
naghe30a_n6
عضو ويژه
 
naghe30a_n6 آواتار ها
 

پیش فرض

زندگی رد میشود و من همچنان پشت این میز قرار دارم و با انگشتانم بر روی این کیبورد بدبخت می کوبم که شاید جمله ی تازه ای نو شته شود ، در فکرم که که چه باید کرد تا کی این کیبورد مرا تحمل کند .
هنوز نتوانستم خودم و قسمتی از زندگیم را سانسور کنم یا بهتر بگویم یاد نگرفتم سانسور کنم .
وقتی چیزی برای نوشتن ندارم مجبور میشوم نقطه سرخط.
__________________
نسيبه نادرپور
http://nosynina65.blogfa.com/
naghe30a_n6 در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 06-08-2006   #6
gerash
مدیر انجمن شاعران و نویسندگان
 
gerash آواتار ها
 

پیش فرض گرم

گرم است، تفتیده، کولر هم روشن باشد گرماست، پنکه هم.
داغ نکرده‌ام ولی گرما را احساس می‌کنم. گرما در من است. دارم می‌سوزم. آتش
__________________
محمد خواجه‌پور
http://gerash.wordpress.com
gerash در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 07-08-2006   #7
Khatoon
مدير انجمن بانوان
 
Khatoon آواتار ها
 

پیش فرض

باز هم استرس از اینکه خوابم نبره.چه قدر خودم را با گیم موبایلم سرگرم کنم تا چشمام هم گرم بشه.
چه قدر اس ام اس بدم یا بگیرم خوبه؟
امممممم مجبورم ذهن آشفته ام رو خلوت کنم تا خوابم ببره.کاش اقلا موسم سالم بود.
هوا هم عالیه.فقط آب قعطه!
اونم که قعط باشه به نظرم تموم خونه گردوخاکیه انگار خشکسالی .چه قد کم طاقتم.اوف
__________________
بانوی خرداد
Khatoon در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 07-08-2006   #8
gerash
مدیر انجمن شاعران و نویسندگان
 
gerash آواتار ها
 

پیش فرض کولر

کولر عزیز، کولر بهتر از جان آخه نامردی چقدر!
خنک نمی‌کنی به درک این حق طبیعی تو است که از زیر وظیفه شانه خالی کنی ولی جان مادرت چرا آخه بوی کباب را می‌کشی داخل فکر نمی‌کنی. بشریت گرسنه است.
__________________
محمد خواجه‌پور
http://gerash.wordpress.com
gerash در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 07-08-2006   #9
naghe30a_n6
عضو ويژه
 
naghe30a_n6 آواتار ها
 

پیش فرض

می گن چرا بیداری؟
آخه مگه این گرما مجالی برای خوابیدن میده ؟
چشمام با خواب قعر کرده دیگه نمی خواد آشتی کنه .
__________________
نسيبه نادرپور
http://nosynina65.blogfa.com/
naghe30a_n6 در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 07-08-2006   #10
lord
عضو سابق تيم مديريتي
 
lord آواتار ها
 

پیش فرض

شكمم يه خورده درد ميكنه!فكر ميكنم ماله نخودي باشه كه يه ساعت قبل خوردم
ظرف كثيف نخود رو ميزم به خواهر كوچيكه چشمك ميزنه و داد ميزنه كه يكي منو ورداره!
ليوان آب هم مثل هميشه خاليه و داره رو اعصاب من راه ميره!خوب نامرد از اصل و نسب بابات كم ميشد اگه الان پر از آب خنك بودي؟
__________________
م.ج.شازده
lord در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 07-08-2006   #11
Fantastic eye
نام كاربري قبلي: Ping
 
Fantastic eye آواتار ها
 

پیش فرض

در این حوالی غریبم دیگه سایه خودم دوست نداره که کنارم باشه ساعت به سرعت داره به راه خودش ادامه میده ومن موندم توی این جاده بی رهگذر تنهای تنها با این همه روز های تکراری که از شنیدن دباره صداش دوست دارم فرار کنم از اون طرف یه صدا که بهم میگه برو گم شو از این طرف یه بهونه که میگم فقط به خاطر تو زندهم
__________________
مسافر ::.:: بی تو گریه شده سهم سینه ای سوخته من @چه غریب و ساده رفتی یار بی قرینه ای من http://safirejavan.blogfa.com

Fantastic eye در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 07-08-2006   #12
Fantastic eye
نام كاربري قبلي: Ping
 
Fantastic eye آواتار ها
 

پیش فرض

برای این دستای مهربون مینویسم که تنهاست برای این کفشهای خوب مینویسم که همیشه با هم هستن و بدون هم میمیرن بدون هم نمیتونن زندگی کنن با هم خیس میشن پا به پای ساعت جلو میرن باهم میرن به قصر نور زیر بارون و انگاه اشک چشمای من جاری میشود در حسرت
__________________
مسافر ::.:: بی تو گریه شده سهم سینه ای سوخته من @چه غریب و ساده رفتی یار بی قرینه ای من http://safirejavan.blogfa.com

Fantastic eye در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 07-08-2006   #13
Raha_7
عضو ويژه
 
Raha_7 آواتار ها
 

پیش فرض حقیقتی که از آن خبر نداشتم

دلم می خواست کسی اینجا نبود. شاید می توانستم راحت تر گریه کنم. خودم هم تعجب می کنم. هیچ وقت بخاطر چنین چیزی گریه نکرده بودم(شاید فردا به حال امشبم بخندم، شاید غرورم شکسته شده باشه ولی زیاد مهم نیست)
بخاطر رفتن یک نفر حسابی دلم گرفت! کسی که تمام وقتم را با او به دعوا و جر و بحث گذرانده بودم. کسی که زیاد دوستش دارم ولی تا چند لحظه پیش این را نمی دانستم.
نمی دانستم آنقدر عزیز هست که وقتی می خواهد برود گریه ام بگیرد.
نمی دانستم کسانی هم در زندگی وجود دارند که بدون آنها نمی توانی حتی نفس بکشی چه برسد به آنکه زندگی کنی!
رهّام برادر عزیزم می رود به دیار غربت تا با دست های قشنگش زندگی را آنگونه که دوست دارد، نقاشی کند. به او می گویم: آینده ات را آبی بکش می گوید هر چه تو بگویی! این را زمانی می گوید که خودش عاشق قرمز است. چیزی نمی گویم. به چند روز قبل فکر می کنم که خاله قزی ام بهم گفته بود دلش برای داداشش تنگ شده است. یادم می آید که چگونه هر هر به او خندیده بودم و او هم فقط مرا نگاه کرده بود.
بعد بی آنکه اراده کنم اشکهایم سرازیر می شوند. رهّام در اتاقم نیست تا اشک هایم را ببیند نمی خواهم هم که ببیند مادرم هم همین را گفت! ضبط صوت را روشن می کنم. شاید موسیقی بتواند آرامم کند. پرهام این ترانه را می خواند:«کمکم کن آسمون دیگه وقت رفتنه/ وقت دل بریدن و لحظه ی گذشتنه...» با شنیدن این آهنگ گریه هایم بیش تر می شوند. صدای هق هق اتاقم را پر می کند و این در حالی است که خودم هم باور نمی کنم. چشم هایم می سوزد همیشه در برابر اشک حساس بوده و یکی از دلایل گریه نکردنم هم شاید این باشد.
رهّام مثل همیشه بی آنکه اجازه بگیرد وارد اتاقم شد صد بار به او گفته بودم در بزند انتظار داشت دعوایش کنم ولی دعوایش نکردم. به کامپیوتر نزدیک می شود می بیند تایپ می کنم ولی باز از من می خواهد که آهنگ«نشکن دلمو» برایش بگذارم. وقتی اشک هایم را دید گفت: چرا گریه می کنی؟(فکرش را هم نمی تواند بکند که برای اوست!!!) جوابی ندارم بدهم قرار هم نیست مقابل او پاسخگو باشم. وقتی بی اعتنایی را دید رفت.
صدای به هم کوبیده شدن در خانه آمد. فهمیدم دیگر جز من و بابا کسی در خانه نیست پس کمی اوضاع روبراه تر شد.
صدای عمه از حیاط می آید. اوه خدای من اومده ساکمو بگیره واسه مارال آخه قراره امشب بره اعتکاف. کاش...
__________________
رها آندرلاين مثبت بي‌نهايت
Raha_7 در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
اين كاربران از Raha_7 بخاطر پست مفيدشان تشكر كرده‌اند
nima71 (18-11-2009)
قدیمی 08-08-2006   #14
avesta
عضو سابق تيم مديريتي
 

پیش فرض حالا.........

یک لحظه آرام وقرار ندارم..........حس عجیبی در سراسر وجودم موج می زند ......... انقلاب درونی ام را با تمام وجود احساس می کنم..... اَه ..... پس کی فروکش می شود این حس بلوغ.........
avesta در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
قدیمی 09-08-2006   #15
gerash
مدیر انجمن شاعران و نویسندگان
 
gerash آواتار ها
 

پیش فرض نمک

دارم به نمک فکر می‌کنم. از همان‌ها که دم در آویزان می‌کنند.
خیلی‌ها بهش اعتقاد ندارند ولی می‌گن بذار باشه حالا
خیلی از کارهای ما همین طور است ربطی به باورهای ما ندارد. دلیلی ندارد که انجام ندهیم.
__________________
محمد خواجه‌پور
http://gerash.wordpress.com
gerash در حالت آفلاين   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
الان, حالا


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن


اکنون ساعت 09:13 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


رایانت، پاتوق اینترنتی گراشی ها
گروه مهندسی رایانت
Powered by vBulletin Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2007, Jelsoft Enterprises Ltd
All rights reserved by RAYANET